X
تبلیغات
برای حمایت از ما کلیک کنید

ادبیات پارسی - مجاز


مجاز

مجاز شيوه اي است ديگر بـراي بيان انديشه ي شاعــرانه كه در آن سخنور ، براي در دام افكندن

 مخاطب به كار مي برد .مجاز مانند استعاره به كـار بردن واژه است در غير معني حقيقي؛يعني شاعر و نويسنده معناي قاموسي واژه را در نظر نمي گيرد بلكه با معناي هنری آن سرو كار دارد.
        در مجاز گوينده از معني اصلي كه در آغاز بدان وضع شده تجاوز كرده و آن را چه به خاطر تشبيه و چه  براساس پيوند و ملابستي كه ميان معني نخستين و معني دوم داشته است, به كار گرفته است.
       بايد دانست كه استعاره اگـر چه از نوع مجاز است و قاعدتاً ‌بايد استعاره و مجاز مرسل هر دو در يك مقصد تحت عنوان مجاز مورد بحث قرارگيرد لكن علماي اين فن استعاره را نظر به اهميت و كثرت اقسام و مزيد فوايد آن از ساير انواع مجاز جدا ساخته و بابي عليحده بدان اختصاص داده اند .
       ناگفته پيداست كه بايد بين دو معناي يك واژه پيوندي نهفته باشد وگرنه مجاز ارزش زيباشناختي نخواهد داشت اين گونه پيوستگي در ميانه ي دو معناي واژه را "علاقه" مي ناميم.
      از سوي ديگر ذهن نمي تواند از معناي واقعي واژه كه معناي قاموسي و شناخته ي آن است به معناي هنري آن پي برد مگر آن كه نشانه اي در سخن باشد. اين نشانه را كه در مجاز از آن گزيري نيست, قرينه ي صارفه (نشانه ي واگردان) مي ناميم .
         ـ   نشانه ي واگردان (قرينه ي صارفه ) دوگونه است:
 1.قرينه ي لفظيّه(نشانه ي بروني يا واژگاني ) : واژه يا واژگاني كه آشكارا در سخن آورده مي شود.
 2.قرينه ي معنويّه (نشانه ي دروني  يا معنايي ) : واژه يا واژگاني به صورت آشكارا در سخن آورده نمي شود بلكه از مفهوم سخن در مي يابيم كه واژه در معنايي جز معناي اصلي به كار برده شده است .
 برآشفت ايران و برخاست گرد              همي هر كسي كرد سازِ نبرد
   "ايران" در اين بيت ،‌در معناي ايرانيان به كار برده شده است .پيوند و علاقه بين معناي واقعي ايران كه نام سرزمين است با معناي هنري آن ، ايرانيان آن است كه ايرانيان در ايران زندگي مي كنند. " برآشفتن " نيزقرينه اي است كه ذهن را از ايران دور مي كند ،زيرا آن كه مي تواند بر آشوبد ، ايراني است نه ايران و قرينه ،  در اين بيت قرينه ي لفظي است؛ يعني «برآشفت»واژه اي است كه كه آشكارا در سخن آورده شده است.
يا در بيت ديگر فردوسي:
چو آن چامه بشنيد بهرام گور            بخورد آن گران سنگ جام بلور
      در اين بيت به مجاز از "جام بلور" ، باده اي كه در آن ريخته بودند ، خواسته شده است علاقه در ميان معناي
 واقعي و هنري جام ،جاي داشتن باده در جام است و قـرينه نيز آشكارا در سخن آورده شده است كه قرينه ي لفظي است؛ يعني «خوردن» . زيرا آن چه را كه مي توان خورد باده است نه جام.
      اگر در سخن با دانشجوي رشته ي پزشكي ، او را پزشك بخوانيم ، مجازي در سخن گرفته ايم و او را پزشك خوانده ايم ، از آن روي كه روزگاري پزشك خواهد شد .قرينه در چنين مجازي «دروني» است و از حال آن دانشجو بر مي آيد.
      همان طور كــه گفته شد معناي هنري در واژه بـا معناي واقعي آن مــي بايد پيوستگي داشته باشد. اين  پيوستگي را پيوند (علاقه) مي ناميم .در اين مقاله سعي شده است تـا مجاز به علاقه كلّيه, سببيّه وآليّه مورد بررسي قرارگيرد.
     ـ   علاقه ي كل: استعمال لفظ موضوع براي كل در جزء. (به قولي) آن است كه كل در سخن بياورند و از آن جزء را بخواهند.
 نرگس نگر به گونه مگر عاشقي بود           از عاشقان آن صنم خُلَخّي نژاد
 گوئي مگر كسي به نشان زآب زعفران       انگشت زرد كرده به کافورنهاد
 كه مراد از «انگشت» در اينجا «سرانگشت» است.
 آب صافي شده است خون دلم         خون تيره شده است آب سرم (مسعود سعد سلمان)
كه مراد از «آب سر» ، «آب چشم» است.
       ـ    علاقه ي سببّيه يا علّت و معلولي:
 يعني به كار بردن كننده وكنش به جاي يكديگر
 الف) ذكر علّت و اراده معلول
 خسروي كارگدايي كي بود            اين به بازوي چو مايي كي بود (منطق الطير)
كه "بازو" را در معني "قدرت" به كار برده است.
ب) ذكر معلول و اراده ي علّت (مسبّب)
آب را ببند ؛ يعني شير آب را ببند.
سرد و گرم زمانه ناخورده           نرسي بر در سراپرده
 كه مقصود از سرد و گرم زمانه تغيير و تحوّل زمانه است كه سبب پديد آمدن «سرد و گرم» است .
 علاقه ي آليّه : ذكر عضوي از بدن و اراده كُنش آن يا از ياد كردن وسيله و ابزار حاصل و نتيجه ي كار آن را
 اراده كردن.
 «چشم تيزي» دارد ؛ يعني «نگاه دقيقي» دارد.
 شايد پس كار خويشتن بنشستن            ليكن نتوان دهان مردم بستن(سعدي)
 «دهان» در معني «زبان» به كار رفته است.
 شواهد مثال از علاقه های سببيّه ، آليّه و کليّه :
 الف. سببيّه ـ ذکر سبب ( علّت ) ، اراده ی مسبّب ( معلول ) :
 خسروی کار گدايی کی بود                        اين به بازوی چو مايی کی بود          ( منطق الطّير )
 که« بازو» را درمعنی « قدرت » به کار برده است.
 ای ز خود گشته سير جوع اين است                وی دو تا از ندم رکوع اين است          ( سنايی )
 سيری  سبب بيزاری
 سر انجام از آن کار سير آيد او                          اگر چه ز بد سير دير آيد او
 نخست آفرین کرد بر کردگار                 نمود آن گهی گردش روزگار 
 گردش روزگار سبب دگرگونی ها و رویدادهای زمانه
 ب : علاقه ی کلیّه  
آب صافی شده است خون دلم           خون تیره شده است آب سرم   ( مسعود سعد )
آب سر منظور آب چشم است
نرگس نگر به گونه مگر عاشقی بود        از عاشقان آن صنم خلخی نژاد 
گویی مگر کسی به نشان زآب زعفران        انگشت زرد کرده به کافور برنهاد ( کسایی مروزی )
انگشت منظور سرانگشت
جمله یاران تو سنگند و تويی مرجان چرا         آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟
مراد از آسمان خورشید است
هزار نکته ی باریک تر زمو اینجاست            نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
  سر : موی سر و ابرو و ...
همی زاد این دختر بر سفید          پسر همچو فرتوت پنبه سران
سر مجاز از موی سر
پ : علاقه ی آلیّه
آنی تو که حال دل نالان دانی              احوال دل شکسته بالان دانی
گر دم زنم از سینه ی سوزان شنوی         ور دم نزنم زبان لالان دانی  ( ابوسعید ابوالخیر )
زبان وسیله ی سخن گفتن است
شاید پس کار خویشتن بنشستن               لیکن نتوان دهان مردم بستن  ( سعدی )
 دهان وسیله ی سخن گفتن است
تلخ از شیرین لبان خوش می شود           خار از گلزار دلکش می شود ( مولوی )
شیرین لبان : شیرین گفتار
رسد دست تو از مشرق به مغرب             زاقصای مداین تا به مدین  ( منوچهری )
 دست : چیرگی یا بخشش
بلبل به زبان پهلوی بر گل زرد                   فریاد برآورد که « می باید خورد » ( خیام )
زبان : سخن 

+ نوشته شده توسط حسین یوسفی در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 و ساعت 17:33 |